تك نگاره مقاومت/

بر پيكر برادر شهيدم

لحظات خيلي سخت مي‌گذشت، نه براي او، كه براي من. او از خودش و آن‌چه بايد پيش مي‌آمد، مطئمن بود، ولي من چه؟ انگار فشار فضا بيشتر شده باشد، چيزي روي قلبم سنگيني مي‌كرد. مدام دست‌هايش را از خوشحالي به هم مي‌ماليد و پشت سر هم مي‌گفت: خداحافظ ... من رفتم.
اشك‌هايم، غلتان، از ديدگانم سرازير بودند و دست‌هاي نرم و مهربان مصطفي بود كه آنها را پاك مي‌كرد و مي‌گفت: حالا زياد ناراحت نشو.
شروع كردم به گريه. هاي هاي گريستم. دستم را جلو بردم و صورتش را لمس كردم. اشك‌ها‌مان با هم تلاقي پيدا كردند. صورتش را بر صورتم فشار داد. پيشاني‌اش را بوسيدم و چشمانش را. فقط مي‌گفتم: مصطفي ... نه... نه ... تنها نه ...

ساعت از 4 گذشته بود كه ناگهان از جا پريد و گفت: زود باش كف سنگر رو گود كنيم تا جا بيشتر بشه و راحت بتونيم نماز بخونيم. با تعجب اصرار كردم كه دير است. هر چه گفتم: "ببين، الان ديره. يه ساعت ديگه غروب مي‌شه، اون‌وقت سنگرمون نيمهكاره مي‌مونه و شب جايي براي استراحت نداريم. " قبول نكرد و قاطعانه گفت: "كار امروز را به فردا مينداز ... زود باش. "
تجهيزات و اسلحه و وسايل را بيرون ريختيم. من با كلنگ شروع كردم به كندن كف سنگر. سقف آن‌قدر كوتاه بود كه حتي نشسته هم نمي‌توانستيم راحت نماز بخوانيم. بايد گردن‌مان را كج مي‌كرديم. دقايقي بعد، به او كه جلوي سنگر نشسته بود گفتم:
- مصطفي، برو بيل رو از سنگر بغلي بگير و بيا.
او رفت و دقيقه‌اي بعد با بيل دسته‌بلند آمد. به او گفتم: با اين بيل كه نمي‌شه خاك برداشت، برو بيل دسته‌كوتاهه رو بيار!
ديدم جلوي ورودي سنگر دوزانو نشسته، يك دستش را زير چانه گذاشته و دست ديگر را به زمين تكيه داده و با خودش مي‌خندد. خنده‌ي خيلي عجيبي بود ... با صداي بلند و نزديك به قهقهه.
در حالي كه نگاهي به سر و وضع خاكي خودم انداختم، به شوخي گفتم: چته كچل؟ داري به من مي‌خندي؟ اصلا امروز تو ديوونه شدي؟ زودباش برو بيل رو بيار ...
ولي او همچنان مي‌خنديد. وقتي گفتم: هان تو چت شده؟
با همان خنده‌ي زيبا گفت: چقدر تو عجله داري؟ ... اصلا مي‌خواي بفهمي امروز چمه؟ چند دقيقه صبر كن مي‌بيني!
دوباره پرسيدم: مگه چي شده؟
گفت: عجله نكن، مي‌بيني!
بلند شد و به طرف سنگر پشتي رفت كه يك متر هم بيشتر با ما فاصله نداشت. صداي صحبت كردنش را با بچه‌ها مي‌شنيدم. داد زدم: زود باش بيا ... الان شب مي‌شه.
در جوابم گفت: اومدم.
مي‌خواستم دوباره داد بزنم كه زودتر بيايد. هنوز چيزي نگفته بودم كه ناگهان صداي وحشت‌انگيز سوت خمپاره‌اي مرا كه در سنگر بودم، در جايم ميخ‌كوب كرد. به كف سنگر چسبيدم. خمپاره درست به كنار سنگر اصابت كرد. صداي رعب‌انگيزي داشت. دود و غبار در يك آن، تمام فضا را پر كرد. متوجه نبودم چه شده. به خودم كه آمدم، ياد مصطفي افتادم. سريع به بيرون سنگر رفتم و فرياد زدم: مصطفي ... مصطفي ...
جوابي نشنيدم. دوباره صدايش كردم. حميد شكوري، از بچه‌هاي سنگر بغلي، از آن سوي گرد و غبار داد زد: مصطفي اين‌جاس ... حالش هم خوبه.
عجيب بود ... چرا مصطفي جواب نداد؟ ناگهان ناصري فرياد زد: حميد بيا ...
يعني مصطفي چيزي شده؟ سراسيمه و هراسان به كنار سنگر برگشتم. دود و خاك، آرام آرام بر زمين مي‌نشست. كمي كه هوا روشن‌تر شد، پاهاي مصطفي را ديدم به حالت دمر روي زمين افتاده بود. دود سياه و چرب انفجار، به‌آرامي بر سر و رويم نشست. هوا كاملا باز شد. سرش را ديدم كه از پشت تركش خورده بود و متلاشي شده بود. مثل گل سرخي كه شكفته بود.
شوكه شدم. احساس كردم تمام كرده. سر جايم خشك مانده بودم. با فرياد علي‌رضا شاهي كه با بغض و گريه، داد زد: هنوز زنده است ... جون داره ...
جلو رفتم. سرش را در ميان دست‌هايم گرفتم با گريه و التماس از او خواستم چيزي بگويد. ابروهايش را حركت داد. خواست چشمانش را باز كند، ولي نتوانست. خواست چيزي بگويد، اما نشد. بدنش لرزه‌اي خفيف داشت. به‌زور ابروهايش را بالا و پايين مي‌كرد. چشمانش روي هم فشرده بودند. ديوانه‌وار فرياد مي‌زدم: مصطفي ... اشهدت رو بگو ...
زبانش باز نمي‌شد. يك‌دفعه ناخواسته فرياد زدم: مصطفي ... منم حميد ... تو رو خدا يه چيزي بگو ...
لرزه‌ي بدنش تندتر شد. نفس سختي به داخل كشيد، خون در گلويش پيچيد و با خرخري، فوران كرد. با لبخندي زيبا كه بر لبانش نشست، به سوي حق شتافت.
سربند سبز "يا حسين شهيد " كه از خون سرخ شده بود، در مشتش بود. در آخرين لحظه از ميان انگشتانش كه ناخودآگاه باز ‌شدند، بر زمين افتاد كه شاهي آن را برداشت.
علي‌رضا شاهي، چفيه‌ي مشكي خود را از گردن باز كرد و روي سر مصطفي كه همچون گلي باز شده بود، انداخت تا بچه‌ها نبينند.